تبليغاتX
قاطی پاطی و درهم - ادامه ی خاطرات نمایشگاه-غرفه ی وبلاگ نویسان
JavaScript CodesJavaScript Codes
 
قاطی پاطی و درهم

من در پی خویشم به تو بر می خورم اما...

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

ادامه ی خاطرات نمایشگاه-غرفه ی وبلاگ نویسان

شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386-11:43 -آتیش پاره

و اینک ادامه ی ماجرا های نمایشگاه با اون غرفه توپ

 

 

از اونجایی که ما خودمونو کشتیم که یه بنر بیارین برامون حداقل یه جزوه یه بروشور یه کارت تبلیغات اما

 

دریغ از یک خودکار ما هیچی نداشتیم میگم هیچی واقعا چیزی نداشتیم هر روز بهمون میگفتن بنر و جزوه ها

 

ساعت چهار میرسه روزهای آخر دیگه عادت کرده بودیم که بنری در کار نیست بنر و کارت تبلیغات و فرم

 

ثبت نام و... همشون فقط خودمون هستیم عقده ی بنر منو کشت می خواستم از آقای شهردار خواهش کنم که

 

نمایشگاه روتا سال بعد تمدید کنن  وهمینطور نمایشگاه داشته باشیم تا انشا الله بنر ها ساعت چهار برسن

 

فکر میکنم این مدت عقربه های ساعت رو 3 خوابشون برده بود چون هیچوقت ساعت چهار نشد.

 

من عقده ی بنر دارم می خوام بدم بیرون یه بنر کار کنن بزنم تو اتاقم

 

 

 

غرفه رو هم با امکانات زیر صفر تزئین کردیم (به یاد پرین) یادش به خیر بچگی ها یه کارتون میداد اسمش

 

فکر میکنم باخانمان بود یادتون باشه اون دختره پرین با وسایل به درد نخور چیزهای جالبی می ساخت و

 

ازشون استفاده میکرد ما هم درست همون حالت بودیم دلم برای خودمون کتلت شد.

 

 

مجبور شدیم برای ثبت نام از وبلاگ نویسان از فرم های خبرگزاری شهریار باهزار تا منت وخواهش چند تا

 

برداریم و تو عنوانش بنویسم ویژه باشگاه وبلاگ نویسان(به صورت دستی) و من و روشنک هم مثل رادیو

 

های خراب هی برا همه توضیح بدیم که اینجا رو پر کنید این قسمت لازم نیست اون یکی قسمت مربوط میشه

 

به خبرگزاری شهریار و از این جور  بدبختی ها فکر میکنم تو این چهار روز به اندازه ی تمام عمرم حرف

 

زدم به قوله خودمون سسیم اوز باشیما توشوردی

 

 

 

این یادم رفت که مهمترین قسمت بود و اونم اینکه اینتر نت هم نداشتیم به همین سادگی و خوشمزگی  -جالبه نه

 

وبلاگ بدون اینترنت جک سال میشه فکر میکنم-  حالا بیا و تو هوا شکل سایت tabrizblog و وبلاگ رو

 

ترسیم کن عجب مصیبتی بود خدا نصیبتون نکنه یه ساعت برای طرف توضیح میدی که اهداف باشگاه

 

اینه این کار ها رو کرده و...آخرش هم میگه خانم ببخشید اصلا وبلاگ چیه؟

 

در این مرحله من می خوام که دیه طرف رو بدم و...

 

  

 

با این همه امکانات توپ به قول معروف –اوزوموزون گوجینن_ یه 50 نفری یا بیشتر جذب باشگاه کردیم

 

حالا عواقب بعدی به عهده ی ما نیست اگه این اعضای جدید بیان من و روشنک باید استعفا بدیم و اصلا اون

 

ورا آفتابی نشیم اینطوری برا هر دومون خوبه از لحاظ امنیتی الان میدونم وقتی جنسی رو می خوایم بخریم

 

میریم مغازه و بعد از هزار ساعت علافی و ریخت و پاش آخرش هم چیزی نمی خریم فروشنده هم که

 

عصبانی میشه میگیم اصلا مشتری مداری سرش نمی شه الان می دونم اون فروشنده چی میکشه چون وقتی

 

دو ساعت برای طرف توضیح میدی و فکت درد میگیره بعد هم هیچی به هیچی دقیقا همون حالت فروشنده رو

 

نا خود آگاه پیدا میکنی

 

 

 

 نکات جالب و سوژه های ناب

 

این خداییش دیگه جک ساله

 

یه بنده خدایی(البته بگم آقا بودن) اومدن دم غرفه و به لیست اعضا و وبلاگ ها شدیداو متفکرانه نگاه میکنن

 

منم فکر کردم 5 ساله تو کاره وبلاگ و سایته ازشون می پرسم وبلاگ دارین بعد از مدتها فکر کردن میگن

 

فکر نکنم انگار از کسی می پرسی اسمتون فلانیه بعد از دوساعت فکر کردن بگه فکر نمی کنم واقعا جالبه

 

 

    

بگم از روز آخر

 

 

این دم آخر فکر میکنم تازه یادشون افتاده بود که یه غرفه ی مفلسی هم این کوچه پس کوچه وجود داره یه

 

کارتون بزرگ برامون بادکنک آوردن که بلای جونمون شد

 

آقا چشمتون روز بد نبینه همچین که دیدن ما تو غرفه بادکنک داریم جلوی غرفه صف کشیده بودن که به ما

 

بادکنک بدین حالا بادکنک ها رو که دادیم با هزار مصیبت دیگه می خواستم غرفه رو همون طوری بذارم بدو

   

برم خونه از بس کلافه مون کرده بودن یکی میگفت برای من رنگ آبی دادی صورتی ندادی

 

یکی میگفت به من مثلا 10 تا بادکنک بده رنگ هاش هم یکی باشه بچه هام دعوا نکن یکی میگفت به من از

 

اون قلب ها دادین طرح پرنده اش رو هم بدین بعد از کلی جنجال بادکنک ها که تموم شد کارتون خالیو نشون

 

همه دادم تا خیالشون راحت بشه که تموم شده دست از سره ما بردارن

 

من که خیلی دیر عصبانی میشم آخرش سر همه یه دادی کشیدم و اگه روشنک نبود با هاشون دست به یقه هم

 

میشدم به زور منو نگه داشته بود و الا...

 

بعد دیگه دست از سرمون تا حدودی برداشتند

 

 

 

خنده دارتر ویا بهنر بگم گریه دارترین قسمت ماجرا

 

بعضی از غرفه داران که بادکنک ها رو دیدن و بازدید آقای شهردار از غرفه ی کلاس بالامون میگن شما

 

نفوذتون تو شهرداری خیلی زیاده برامون یه وام جور کنین آخه من به این حرف بخندم یا های های گریه کنم

 

گفتم  ما اگه طبیب بودیم سر خود دوا میکردیم

 

 

 

از ادامه ی ماجرا خبر دار بشین

 

حالا از دم هر غرفه که رد میشدیم همه با احترام سلام میدادن و شکلات و...

 

مهمتر اینکه جاهایی که عکاسی ممنوع بود بهمون با احترام اجازه عکاسی دادن

 

وای من نمی دونستم بادکنک معجزه میکند

 

بادکنک غوغا میکند

 

نمایشگاه تموم شده اما هنوز ساعت چهار نشده

 

حالا بشینین به حال خودمون گریه کنیممممممممممممممممممممممم

 

فدائیان وبلاگ آتیش پاره و روشنک و ...

 

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.