هیچ پرنده ای به خلوت پنهان من پرواز نمی کند
نه پرستوی سیاهی که دلتنگی به همراه آورد
نه مرغ دریای سپیدی که خبر از توفان...
روح وحشی ام در سایه ی صخره ها به پاسداری ایستاده
آماده ی پرواز با شنیدن گامهای نزدیک شونده..
من در گذرگاه بادها دروازه ای بنا کرده ام:
دروازه ای طلایی به سوی مشرق
به سوی عشقی که هرگز نمی آید
دروازه ای به سوی روز و دروازه ای دیگر به سوی اندوه
و دروازه ای-همیشه گشوده- به سوی مرگ